تبليغاتX
حرف ها
 ترس و ترديدت چه بود؟


باور نمي کنم مي شود آبي بود سخت تصور اينکه فقط و فقط آبي باشي مگر

ميشود؟ که هيچ رنگي نگيري!حتي از رنگ هاي ديگر تاثير نپذيري آبيه آبي

بودن جرات مي خواد شهامت لازم است گاهي وقت ها سفيد خالص بودن رنگ


خوبي است رنگ طلوع صبح رنگ گل ياس رنگ طللو صبح وقتس صبح شد

ديگر همه سياهي ها مي رود تا دوباره بيايد شب،صبح لحظه فرار شب است   

 آبي آبي آبي يادم رفت بگويم آبي رنگ خدايي است رنگ آرامش درياست تا به

حال به افق خيره شده اي؟انگار هر قدر نزديک تر ميشوي به دريا،آرام ميشوي

ولي آرامشي که دلت بطوري تنگ مي شود حس غمگيني به سراغت مي آيد به

خط افق نگاه کن خدا آنجاست روبه روي روبه روي تو حس کن او را از آبي تا

بالا فاصله اي نيست تو آبي مي شوي و آنقدر نزديک که مي تواني بگويي هر

چه مي خواهي محال نيست عين واقعيت است چرا دست پاچه اي مگر نگفتم آبي

رنگ خدايي ست مگر همه ديوانگي ات اين نبود که آبي شوي حالا که شدي چرا

گيجي؟فرصت را از دست نده مي ترسم سياه زودتر بجنبد و جايگزين آبي تو

شود سريع تر تصميم بگير سريع،بازم هم ترديد بس است ديگر کمي دور و بر

را نگاه کن کسي به افق خيره نشده مثل تو ديگر بس است يک دو سه نه نشمر

خداي من آبيه آبي نه کجايي درياي آرام کجايي افق کجايي خدا چه شده؟همه اش

خواب بود چه راحت بيدار شد کاش زودتر مي جنبيدم کاش ترس و ترديد به خودم

راه نمي دادم حالا باز هم بايد بمانم تا خواب آبي شدن را ببينم

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 0:59  توسط ماریتا | 
 گناه بي عشقي   


 آسمان دل چند ستاره کوچک دارد که چشمک مي زند ولي ستاره اي بيشتر مي درخشد

 ستاره اي که کمي دور تر از تو مي درخشد سو سوي نور ستاره خيلي عجيب است حتي

 لحظه اي دست را در آسمان دل دراز مي کني که ستاره را بچيني دوري دست تو و ستاره

 لحظه مات و مبهوت درخشش ستاره مي شوي و سکوتي در ذهنت حاکم مي شود که نکند

 اين ستاره روياي شيرين آسمان دلت باشد يا ستاره نباشد توهم تو را فرا گرفته است به 

 آسمان دلت مي پري شايد مانند دوره کودکي قدت بلند تر شود ولي نه انگار با اين چيزها

 نمي شود او فاصله زيادي دارد.ديگر از فکر رسيدن به ستاره در مي آيي و مي خواهي 

 فراموش شود هوس چيدن ستاره به زمين دلت رجوع مي کني ولي آني دلت براي درخشش

 ستاره تنگ مي شود رو به ستاره مي ايستي و با ستاره بلند فرياد مي زني مگر تو ستاره

 نيستي مگر تو نور خيره کننده نداري پس بيا نزديک به زمين دل من هم دستانم کوتاه است

هم خيلي دلم مي خواهد بدانم تو واقعي هستي يا سراي دل من است ستاره خونسرد و بي تفاوت

 به تو مي نگرد ستاره با توام با تو انگار خيلي سرش شلوغ است خيلي شايد خيلي ها محو نور

 اين ستاره اند او دارد دلبري مي کند،ستاره مي شنوي انگار شنيده مي گويد با من بودي؟خب

بگو وقت ندارم فقط سريع مي گويي تو به من چشمک زدي و نور دادي من که به راه خود بودم

تو زيبا تر به نظر آمدي حالا بگو در آسمان دلم چه مي کني چه مي خواهي ؟ بيا پايين با هم

حرف بزنيم با تمام غرور لبخندي مي زند و مي گويد اي ساده بيايم پايين پيش تو چه شود؟

مرا چه سودي خواهد داشت من جايم همين بالا خيلي خوب است ببين چقدر سرگرمي دارم چقدر

چشم براه و منتظر به همه آنها وعده داده ام که مي آيم چه خوش باورند کار من اين است دلبري

                                                                                                  .ما را چه به وفا

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 0:57  توسط ماریتا | 
مي شود نگاهت را بفهمم ؟  

نمي دانم به کجا مي نگري ، همين قدر مي دانم سرگردان تر از مني نگاهت

انعکاس همه دردهاست ، رازي در دل داري ، بگو رازت را بگو چيست      

 دليل اين همه سرگشتگي ات کنارت مي ايستم شايد نگاهم با نگاهت برابري

کند ولي تو خيلي بالاتر از من خيلي .........عجيب است  که چرا نمي فهمم

                                                             نگاهت محو کجاست!؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 0:56  توسط ماریتا | 
 
   نمي توانم از تو بگذرم خيلي ساده ، ساده تر از آنچه که فکرش را کنم

  دلم درد است درد را علاج نيست ساده گذشتن سخت است چه طوربايد
 
  گذشت که ساده فراموش نشود گذشتن را نمي توان تحمل کرد ساده ساده

  کجا رفتي ساده بي هيچ ردي،ردعاشقي را بايد ار دل جويا شد به دل بر

  مي گردم حتي دل هم نشاني از تو ندارد،ساده تر از هميشه آمدي ساده تر

  از محال من رفتي. فرصت را به که داده اي،که من غافل بودم گريزي   

  ندارم رفتن تو زلال بود مثل نسيم سبک،چرا حس نکردم رفتنت را،ولي

  شکنجه مي شود حس عشق،درد را به که بگويم دردمندي نمي بينم همدردم

  شود،نگاهت ار از ياد نبرم که زمزمه عشق را فرياد ميکرد اين انعکاس  

 .کدام فراموشي بود که ساده فراموش شد     

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 15:42  توسط ماریتا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ

 

درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
دی 1387
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM